تبليغاتX
الهام دختر ناز بابا

الهام دختر ناز بابا

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشکنم تا زماني که مي‌افتي.تو در آغوش من باشی

 

 

 

سرمای این جاده های بی پایان را که احساس می کنم ،

شوقم برای رسیدن به آغوش گرمت بیشتر می شود...

دلیلش

شاید فکریست که به من می گوید ،

کسی به انتظار نشسته است.. انتهای این جاده

 

 

 

عشق از ژرفاي خويش اگاه نميشود جز در لحظه ي جدايي.
عشق فقط يك بار به سراغ هر كس ميايد و نخواهد رفت تا ما برويم عشق همان بود كه با تو ورزيدم و از ان پس تا اخر عمر زندگي من با ان پيش خواهد رفت
.
حتي اگر زبان عشق را از وسط به دو نيم كني تا لال شود نگاه گوياتر و رساتر از ان با فريادهايش ماهيت ان را اشكار خواهد ساخت

 

 

نگاهم کرد و گفت می مانی؟گفتم:می مانم.مدتی گذشت...

و بار سفر بست...ازش پرسیدم مگر نگفتی: می مانی؟

گفت:نمی توانم...چون قول ماندن به دیگری دادم.

 

 

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به

هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ... من سخاوت

ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شر م دارم پس

بگيرم آنچه را بخشيده ام.

 

 

برسپیدی دلش بنويسيد ... خسته بود اهل زمين نبود... نمازش شکسته بود....

برسپیدی دلش بنويسيد... شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود ...

بر سپیدی دلش بنويسيد پاک بود... چشمان او که دائما از اشک شسته بود...

بر سپیدی دلش بنويسيد اين درخت... عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود...

برسپیدی دلش بنويسيد ... کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود ...

برسپیدی دلش بنويسيد... کسي گريه نکند چون کسي دوستش نداشت

 

 

 

براي شکستن من يه اخم کافيه ... نيازي به فريادت نيست

واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازي به قهر نيست

براي مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست

 

 

به كودكي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت ?آهي كشيد و سخت گريست به گل گفتم: عشق چيست؟ گفت : از من خوشبو تره به پروانه گفتم: عشق چيست؟ گفت :از من زيبا تره به شب گفتم عشق چيست؟ گفت: از من سوزنده تره به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟.. گفت نگاهي بيش نيست

 

 

اشتباه نكن... گور اين عشق... هزار سال پيش كنده شده بود... من و تو همه ي اين سالها... چه خنده آور... سرگرم بزك كردن جنازه اش بوديم

 

 

ارزوهاتو یه جا یادداشت کن بعد یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو ممکنه یادت بره

که اینی که الان داری قبلا جزو ارزوهات بوده.

 

 

او مرا دوست داشت اما دادکاه زندگی مرا محکوم به تنهایی کرد می خواستم برای

از دست رفتنش گریه کنم اما اشکهایم را برای به دست اوردنش ریخته بودم روزی

با خود میگفتم اگر اورا با کس دیگر ببینم شهری را ویران میکنم و اتش میزنم امروز

هم میگویم.روزی میگفتم اگر قدم زدنش را با دیگری ببینم به او چیزی میگویم دیروز

با در باران قدم میزدم ولی امروز فدم زدنش را با دیگری مشاهده میکنم در این هنگام

هیچ نمیگویم و سکوت میکنم

 

 

 

زندگي زد،آدم رقصيد آدم رقصيد،زندگي عرق کرد. زندگي عرق کرد،آدم چاييد. آدم چاييد،زندگي تب کرد. زندگي تب کرد،آدم لرزيد. آدم لرزيد،زندگي ترک برداشت. زندگي ترک برداشت،هيچ کس درد آدم را نفهميد

 

 


 

مي نويسم تا بداني دل شکستن هنر نيست
نه ديگر نگاهم را برايش هديه ميکنم
ونه ديگر دم از فاصله ها ميزنم
و نه با شعرهايم دلتنگي هارا فرياد ميزنم
فقط شعر مينويسم تا با بيتهايم
نام او را قافيه کنم

شايد نامهرباني هايش را باور کنم...

 

 

می دونم می دونم بر نمی گردی می دونم قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم قول میدم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم وقتی که نیستی پای عشقت نسوزم قول میدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم می دونی که خیلی خسته م می دونی دلم گرفته می دونی دورین عذابه می دونی گریه گرفته می دونم بر نمی گردی می دونم رفتی که رفتی دروغ بود هر چی می گفتی می دونم همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسته واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته بیا برگرد تا قلبم تو رو از خونه نرونه دیگه از آخر قصه حتی یک لحظه نمونده

 

 

 

اگر با قلب من بازی کردی انگار با جان من بازی خواهی کرد

حالا من یک دل شکسته ام...دل شکسته ای که تو را دوست دارد!

قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک

چند آرزوی بر باد رفته سهم من از با تو بودن بود!

 

 

سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت

 

 

 

 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشید

با عشق تو متولد می شوم

تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم

اگر باشی از وجودت جان می گیرم

و با نفست زندگی می کنم

و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم

به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم

همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند

ودر اخر ای افتاب زیبای شرق

از این انتظار سرد خسته شدم

دریابم

 

 

تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد
اينو بدون اون غريبه من بودم
توقعم زياد بود براي تو كم بودم
به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي
به خاطر غرورت زدي من و شكستي
دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي
قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي
اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده
دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده
خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره
با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره
برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي
حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:5 توسط Elham |


قلبم رو شکستی ولی من بیشتر از قبل دوستت دارم چون حالا هر تکه از قلبم تو رو جداگونه دوست داره

 

 

ای کاش می دونستی دل تخته سیاه نیست وقتی که می آیی اسمت رو روی اون بنویسی و هر وقت دلت خواست بری اسمت رو از روش پاک کنی

 

 

سرنوشت، ننوشت ... گر نوشت، بد نوشت ..... اما باور کن : سرنوشت را نميتوان از سر نوشت

 

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل ميزنم حافظ ديوانه فالم راگرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

 

 

کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

 

 

 

من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته

 

 

 

به پيرمردی گفتم زندگي چند بخش است؟؟

گفت:: دو بخش

گفتم كدامند؟؟

گفت : كودكي، پيري

گفتم: پس جواني چه شد؟؟

گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد

 

 

 

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار،شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظرت بمونه

 

 

 

وصيت نامه عاشق اي کساني که مامور دفن من هستيد مرا درتابوتي سياه بگذاريد تا همه بدانند هرچه سيه روزي بود من کشيدم چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند که چشم براهش بودم و دستم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند چيزي با خود نمي برم يک دسته گل پژمرده روي مزارم بگذاريد تا همه بدانند جواني بودم ولي زود پژمردم

 

 

 

عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريبه

 

 

گاهی یک خداحافظی ، آنقدر تلخ است که شیرینی صدها سلام هم تلخی آن را از خا طرت نخواهد برد

 

 

 

هرگز نگو "دوستت دارم " ! اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی... .

درباره ی "احساسات " سخن نگو ! اگر واقعا وجود ندارد... .

هرگز "دستی را نگیر" ! وقتی قصد شکستن قلبش را داری... .

هرگز نگو "برای همیشه " ! وقتی می دانی جدا می شوی... .

هرگز "به چشمانی نگاه نکن " ! وقتی قصد دروغ گفتن داری... .

هرگز "سلامی نده" ! وقتی می دانی خداحافظی درپیش است... .

هرگز قلبی را قفل نکن "! وقتی کلیدش را نداری

 

 

 

صداي قلبم گوش کن ديگر ناي صدا کردن ندارد ... وقتي به حرف

هايت فکر ميکنم مرا به دنياي پنهان خود ميبرد امشب ميخواهم با ياد

قشنگ تو شاد باشم ميدانم که نگاهت پاک تر از آب روان و دلت چون

آيينه است به خداي آسمانها ، به قناري هايي که عاشقانه

ميخوانند سپرده ام : موسيقي انتظار سردهند........

 

 

 

چقدر دوست داشتم چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت اينقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت اينقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:1 توسط Elham |


اينآ را با احساس بخون...! آتش زدي بر خرمنم.... واي خرمنم واي خرمنم.. واي خرمنم.. واي خرمنم.. واي خرمنم.. واي خرمنم.. واي خرمنم.... واي خرمنم.......واي خرمنم........... خوب بسه ديگه ميدونم خري

 

 

سه تا ترک ميرن دزدي  صابخونه بيدار ميشه و دزدا ميرن هر کدوم تو يه گوني قايم ميشن!صابخونه مياد و به گوني اول لگد ميزنه..صداي نون خشک در مياره! به دومي لگد ميزنه .. صداي گردو در مياره! به گوني سوم لگد ميزنه ... هيچ صدايي در نمياد..دوياره محکمتر لگد ميزنه... باز صدا نميده!؟ دفعه سوم که لگد ميزنه ترکه با عصبانيت مياد بيرون ميگه بابا ..آرده ، آرد ..آرد صدا نداره ميفهمي؟

 

 

ميخواستن تركه رو شكنجه روحي بدن، ميفرستنش تو يه اتاق گرد، ميگن برو يه گوشه بشين

 

   

بچه پولداره شب ماشين بابا رو ور ميداره بدون گواهينامه ميزنه بيرون. تو راه يه افسر ترك جلوش رو ميگيره، ميگه: كارت ماشين، گواهينامه. پسره جفت مي‌كنه، ميگه: حالا چه گهي بخورم؟! الان دهنمو سرويس مي کنه. ور ميداره يه هزاري ميذاره كف دست يارو. تركه تو تاريكي نگاه ميكنه به هزاري، يه دفعه زرد ميكنه، خبردار واميسه، ميگه: ببخشيد آقاي خميني، تو تاريكي نشناختمتون

 

 

 

عاشق شدن مثل جيش كردن تو شلوار مي‌مونهكه همه متوجه مي‌شن ولي گرماشو فقط خودت حس مي‌كني

 

 

ميدوني چرا قزوينيا خوشبختن؟! چون خوشبختي جرات نداره بهشون پشت کنه

 

 

 

به غضنفر آب ميدن جاي مشروب،مست ميکنه و عربده مي‌کشه! ميگن: بابا جون اوني که خوردي آب بود، ميگه: ديگه دير گفتيد، منو گرفته

 

 

رشتي نصف شب از خواب بلند ميشه يه ليوان آب ميخوره مي گه سلام بر حسين . يه نفر از زير تخت در مي آيد مي گه سلام از ماست عباس آقا

 

 

عربه با تركه دعواش ميشه. شروع ميكنن به زبون خودشون به هم ديگه ناسزا گفتن .يهو تركه با خودش ميگه چه آدم خوبيه. من دارم فحشش ميدم اين برام قرآن ميخونه

 

  

از خدا ميخوام موانع رو از سر راهت برداره... . ... . آخه خر نميتونه مثله اسب از روی موانع بپره  

 

 

رشتيه ميره جبهه نامه مينويسه براي باباش ميگه برام زن بگيرين عکس بچم هم برام بفرستين - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- --

 

  

ميدوني رشتيا به بچه اولشون چي ميگن؟ مرحمتي دوستان! به بچه دوم چطور؟ دوستان مارو شرمنده كردن! به بچه سوم؟ دوستان ديگه شورشو درآوردن!

 

  

دوست رشتيه بهش ميگه: بچه خوشگلي داري! رشتبه مبگه: حالا يه كاري واسه ما كردي، هي منت بزار!

 

  

علي دايي ميره اردبيل نون بگيره، چادر سرش مي‌كنه اونو نشناسن تو صف خودشو مي‌چسبونه به يه خانم تپل خانومه ميگه علي ول كن منم رضازاده

 

 

سرخ پوستها موقع حمله به قزوين ميگن: آكومبا، بومبا، ياكومبا! وقتي كه از حمله بر مي‌گردند ميگن: نكن بابا، نكن بابا

 

 

يه روز از يه ترکه مي پرسن:« چرا اسم يکي از خيابوناي تهرانو گذاشتن ولي عصر». ميگه:« اخه صبح که ميري اونجا خبري نيست ظهرم که ميري اونجا خبري نيست ولي عصررررر

 

 

تركه مياد تهران،‌ يه دختر خوشگل ميبينه،‌ بهش ميگه:‌ خانم اين دوست دختر كه ميگن شمايين؟

 

  

يه رشتيه ميرفته كلاس غيرت.يه روز زنش رو مي بينه شيك كرده داره ميره بيرون. ميپرسه كجا ميري.ميگه سينما با اصغر اقا...رشتيه مي گه با اصغر ميري با اصغر هم برميگردي

 

 

يه قزويني ميره آمريكايه بچه سياه پوست مياره . دوستاش ميگن چرا ؟ ميگه خدا قبول كنه اوردم واسه محرم و صفر

 

 

به قزوينيه ميگن فرق زنجير با انجير چيه ؟ ميگه اگه خوش شانس باشي زن جيرت مياد اگه بد شانس باشي ان جيرت مياد

 

 

آن هنگام که موسي به قزوين رفت و به او وحي شد که: اي موسي عصايت را بر زمين بينداز آن هنگام موسي عصا را بر زمين انداخت سپس مجددا وحي آمد که اي موسي حالا اگه جرات داري عصا رو از زمين بردار

 

 

 

 رشتیه شب دعا می کنه حق به حق دار برسه صبح بلند می شه میبینه بچه هاش نیستن!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:48 توسط Elham |


دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت

 

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم؛ اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم؛ بر لب کلبه ي محصور وجود، من اگر در اين خلوت خاموش سکوت، اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم، تک و تنها، به خدا مي شکنم

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:3 توسط Elham |


+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:15 توسط Elham |


از من نپرس چقدر دوستت دارم... چرا که اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست. به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم. مگر ماهي بيرون از آب مي‌تواند نفس بکشد؟ مگر مي‌شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟ بگو معني تمرين چيست؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟ بريدن از خودم را؟ مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني.

 

خيلي جالبه: از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم. از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم. از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم.

 

چشم هميشه بايد توش اشک باشه وگرنه می سوزه... يه دل هميشه بايد توش غم باشه وگرنه می شکنه... يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسير ميشه... يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه.... يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه... يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره... يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سر در گمه... يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد می شه

 

 

مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او

در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و

همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر

شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده

است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد

در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا

بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيد........... مهاجر بوده

 

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:13 توسط Elham |


دستت رو بذار روي قلبت ..اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه....جالبه هموني که بهت زندگي ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده...

 

منتظر باش اما معتل نشو....تحمل کن اما توقف نکن....قاتع باش اما لج باز نباش....صريح باش اما گستاخ نباش....بگو اره اما نگو حتما....بگو نه اما نگو ابدا


كسي يكبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه اوست . اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد ، اين اشتباه توست

 

عشق آدما به هم قصه خنده داريه اولش قشنگ و بعدش همه گريه زاريه وقتي عشقا همه از دم مثه هم تموم ميشن چرا باز بايد شروع کرد آخه اين چه کاريه ؟ آدما عادت دارن از همديگه بت بسازن راه صد ساله رو يک ساعته چار نعل بتازن وقتي که قديمي شد بگن ديگه خسته شدن بگن اين کهنه شده به اون يکي دل ببازن روز اول آدما مي ميرن از دوري هم روز بعد مي نالن از بدي و ناجوري هم مي رن و رو هم مي ريزن با يکي روز ديگه اش نه واسه تنهائي شون براي چشم کوري هم

 

اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو

 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

 

عشقبازی به همین آسانی ست… که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای بهار با روحی نیش زنبورعسل بانوشی کارهمواره باران بادشت برف با قله کوه رود با ریشه باد ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب ونسیمی با زلف دو کبوتر با هم وشب و روزوطبیعت باما عشقبازی به همین آسانی ست… شاعری باکلمات شیرین دست آرام و نوازش بخش برروی سری پرسشی از اشکی وچراغ شب یلدای کسی باشمعی ودل آرام و تسلا ومسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی ست… که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی وبپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنهابزنی مشتری هایت را باخود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی ست… هرکه باپیش سلامی دراول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه بالحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالایی ارزان به همه لقمه نان گوارایی ازراه حلال وخداحافظی شادی در آخر روز ونگهداری یک خاطره خوش تا فردا در رکوع و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی ست

 

 

كاش ميشد قلب ما از ياس بود تك تك گلبرگ آن احساس بود پاك و سبز و ساده و بي ادعا كاش ميشد بهتر از الماس بود كاش ميشد عشق را تفسير كرد عاشقي را با محبت سير كرد

 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

 

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گلعشقش درون دامن بيگانه ميريزد

آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي تو که داني همه ترس من از هجر تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي

 

خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردي؟ ز شهر آرزو هايت به ناکامي گذر کردي

 

الفبا برای سخن گفتن نیست برای نوشتن نام توست اعداد پیش از تولّد تو به صف ایستادند تا راز زاد روز تو را بدانند دست های من برای جستجوی تو پیدا شدند دهانم کشفِ دهانِ توست. ای کاشفِ آتش در آسمان دلم توده برفی ست که به خنده های تو دل بسته است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:54 توسط Elham |


وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم

وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره

آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:25 توسط Elham |